از بچگی هزاران مشکل بود...دعواهای وحشتناک پدر مادرم..پدرم با کمربند میزد مادرمو به روانی...مادرم جیغجیغ ارامش نداشتیم.اما من هیچوقت به خدای عوضی گله نکردم. مشکل مالی داشتیم .کلی حسرت به دلم موند هیچی نگفتم مادرم خواهر بزرگ جنده رو دوست داشت یه طور واضوح میگفت ازت خوشم نمیاد.مرده شور ریختتو ببرن شیطان خواهر انگلم منو مسخره میکرد.کتک میزد... تو مدرسه اعتماد به نفس نداشتم... میگفتم همش میگذره..دخترک میگذره.تحمل کن.ان مع العسر یسری...تلاش میکردم.درسم خوب بود.با این حال و.وضع روحی افتضاح.تنها سرگرمیم درس بود.میگفتم درس میخونم سری تو سرا درمیارم.سخت میخوندم... دیگه این بلای غیرقابل جبران جسمی چی بود؟اونم دکتر گاووووووو دخالت کرد.انگل اشغار.گوه خورد.غلط کرد....لااقل بعدش مرد بود .انسان بود.اگه از عمد بود .اگه حواسش پرت شد ...بعدش انسان بود نمیذاشت عوارض بعدی و نقص های بعدی به وجد بیاد.گیر رعیت نیا نیفتیم... لعنتی.... این بود یسری؟این بود نتیجه صیر و شکرگزاری هام؟این بود،؟ جسمم،روحم ،ظاهرم،باطنم، اینده،سرنوشتم داغون شد...ارزوهام.رویاهام... لعنتی... الانم دیر نشده.کوچکی کارشو تموم کنه.عقده داشت از پاشاکلایی ها؟چاقو برداره بیاد منو بکشه...بیاد منو بکشه دیگه زجر کش نشم...عذاب نکشم خدا دوسم نداره.اگه دوست داشت یا جلو فکر دکترو میگرفت دخالت نکنه.یا از اول بچگی مث ادم می افرید نیاز به اصلاح و رفتن به دکتر نبود.یا الان منو.میکشت عذاب نکشم... لعنتییییییی... لعنتی بسه.بسه سالها گذشته.مساله روحی و طاهری نیست کنار بیام.با گذشت زمان عذابم بیشتر میشه.خسته شدم مگه چند سالمه؟چرا دککتر عوضی دخالت کرد؟چراااااچرا منو از حالت عادی خارج کرد؟چرا؟ چرا بعدش خدا نبود؟ ابوالفضل عباس.حسین.رقیه.فلان فلان...اینا میگفتن الله هست.پس کو؟کو؟خدا کو؟اصا چرا نبود تو زندگیم؟ من بچه بودم دوسش داشتم این چرا دوسم نداشت؟چرا؟