مادرم و خواهرم اینا دارن میرن تکیه پهنه کلا
پارسال من هم رفته بودم
هوا بارون بود.من و خواهرم و بارون دعا کردیم...
امشب مادرم گفت بیا.جوابش ندادم.بار گفت گفتم نه...اصضرار کرد.
همیشه همینه.از من انتطار داره هون دخترک سابق باشم.شرایطم. رو درک نمیکنه.
کاش بمیرم راحت بشم
دیشب با هم بحث کردیم.وحشتناک....
نمیگم موضوع بحث رو.ولی میخواد به زور از خونه بیرونم کنه.الان نه خودش گفت چنوقت بعد
لعنت به کوچکی...لعنت بهش
من گفتم میمیرم.من بهار رو نمیبینم.میکشم خودم رو.فقط منتظر جوتبم ار کوچکی و رعیت نیا ببینم چراااااا اینکارو با من کذردند.چرا ...
چه جواب ندن هم تا بهار میکشم خودم رو.لوله گاز هست.بهترین رهه...فقط باید وقت مناسب اینکارو بکنم چون اکه دیر بکنم نزدیک صبح مثلا..مادر پدزم میفهمن میبرنم بیمارستان.مث چندسال پیش.سال 92....
میگفتن ان مع العسر یسری! دروغ بود.
من ایمان داشتم بعد اونهمهههه درس خوندن سخت به چیزی که هوشش رو.داذم میرسم
من تیزهوشان بودم.با روحیه گندم درس میخوندم...
اما دم کنکور فهمیدم ابنا که رعیت نیا گذاشت...بشه دیگه....
برام مفهومی نداشت یه دکتر سه سال برم پیشش بذاره ناقص بشم.تو.مخیله ام نمیگنجید دکتری تا این حد بدطینت باشه...واسه همین همون سال 88 تنها نتیجه گیریم این بود اینا دوباره.......
مغزم کار نمیکرد که دکتر احمق بود.دکتر جنایت کدرد
همشش به خاطر دخالت بیجای کوچکی بود.....لعنتی.بی وجدان.ر بود مگه :(((((
من برم پی بدبختیم...
شما خوش باشید.کمتر مینویسم.ولی زندگی به همون روال سابقه.
بلاگفا ظاهرا با من سر لج داره.ای پیمو انگار بلاک کرده! اینه استقلال ازادی! ازادی! ازادی!
ازادی فقط یه میدونه تو ایران
دارم برای خواهرم جعبه خیاطی درست میکنم.دستم زخم شد.پوستش کنده شد....
خیلی حال و هوای مرگ دارم.
این نقص حق هیچ.ادمی نبود....چه برسه به یه بچه 11 ساله...
من درک نمیکنم چرا با من اینکارو کردند؟
خسته ام
مستجاب الدعوه ای میخوام که معجزه طلب کنه.که باورم بشه خدا هست....
هیچ اتفاقی نیفتاد تو زندگی که روند عادی نبوده باشه...
همش بدی و ظلم....
خیلی حالم بده.جسمیییییی و روحی
کاش میشد خدا دوسم داشت...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ ساعت 18:3 توسط دخترک بدبخت