دیروز با حال زار از دانشگاه برگشتم.خیلی بده به خاطر وضع به وجود اومده مجبورم تنها باشم.مجبورم دیروز از دوتا استاد خیلی عصبانی شدم.جای گفتن نیست.ولی یکیش از خدا و تلاش و فلان حرف زد...یکی هم از عاشورا و قمه زنی و سیاست و اینا دفاع کرد. غروب نرفتم.خونه...اول رفتم پارک.بارون شدیدی میومد ساری.شب بود.رفتم پارک خلوتتتتت...نشستم رو صندلی.خیس بود.گریه کردم. خوشبختانه هیچکس نبود.بعدش اومدم خونه داغون بودم مامانم منتظر بود.گفت دیر کردی؟نگران شدم...موبایلم که فقط بازی میکنی باهاش نمیشه زنگ بزنم... هیچی جوابش ندادم...من از بچگی هیچوقت دردهامو به کسی نمیگفتم.اتفاقای تو مدرسه دانشگاه خواسته ها... این رسمش نبود. من حقم نبود دکتر بدبختم کنه. حالم بهم میخوره از ادمها.خیلی متنفرم از همشون.. دیشب صدای گربه میومد.همون که تو خونه متروکه کنار خونمون گیر افتاده بود...نشستم تو تراس گریه کردم.صدامو شنید ناله هاش بیشتر شد.کاری از دستم بر نمیومد.راه ورود نداشت.... سرما خوردم ... امروز نرفتم دانشگاه.اصلا حوصله نداشتم. برین مدرسه هدایت .نزهت.و راهنماییی...ودبیرستان....(یکیش نمونه دولتی یکیش تیزهوشان) بپرسین...من یه دونه غیبت نداشتم.حتی یکی... فقط سوم دبستان انفولانزا شدید گرفتم یک روز نرفتم..دبیرستان هم یه روز صبح رفته بپدم ازمایش بدم برای کمبود کلیسیمم دیر رفتم..راهتمایی حتی یه دونه نداشتم. خلاصه. کاش خود دکتر ظالم حسود میومد جوابمو میداد.. همه از بیرون فقط بلایی که سر جسمم اورد در همپن حد رو میبینن... نمیدونن چقدر از زندگی بیزاز شدم.از ادمها... سال 92 من اون پروفایل سابقم رو داشتم.تو فیسبوک.رفتم قسمت لایکها..دیدم پیجهای دینی مذهبی حجاب!!! لایک شده بود.پیج خدا و قران و... خودم هم یه پیج زده بودم راجع به حجاب البته چیزی ننوشتم. من بعد اپن اتفاق نگفتم حالا که اینجور شد خدا نیست! مث خیلی ها دیگه ... من نشستم قران رو دو بار با ترجمه خوندم.دیدم جور در نمیاد.چیزهایی که گفته عقلانی و منطقی نیست.با حوادث جهان. خیلی هاشو تو ابهامات گفتم... امروز یه عکس دیدم که یه ادم تو یه کشوری دم داشت... ما همه استخوان دنبالچه داریم... باقی مانده اندام ما در گذشته..تو زیست داشتیم اندام وستیجیال. تو زیست پیش دقیق اشاره نکرد اما با خوندنش میفهموند داشتان ادم و حوا چرت و پرته .... گفت حیات چگونه اغاز شد. خیلی چیزها گفت.من اون زمان نفهمیدم... دلم خیلییی گرفته... یه سری اتفاقا نمی افتاد الان من این وضعم نبود.تمیخواستم خوشبختتترین باشم.زیباترین باشم.پولدارترین باشم.. فقط همون اتفاق نمی افتاد...همون اشتباه دکتر من کم پول بودیم..زشت بود اجزا صورتم..پدر مادر خوبی نداشتم از نظز روانی و اخلاقی..خواهربزرگم شیطان صفت بود و هست... اینا که میگم از دور .تو جایگاه شما یه کلمه است فقط...تک تکشون کلیییی ماجرای بد باهاش داشتم... مهمترین چیزهایی که باید به ادمها داده بشه..خانواده خوب+سلامت جسمی مامانم گفت هفتم امام حسین میبرن احتمالا تکیه پهنه کلا.گفت. بیا ...اما من. نمیشه برم.چون ته دلم الله رو قبول ندارم.چون. دلم سنگ نیست یه مطلب جالب دیدم.یه عکس بود از ابراهیم و اسماعیل.... یه نفر یه نظر جالب و منطقی داد...پست بعدی میذارم